داستانی بدون داستان با پرسش های بی پایان



به گزارش گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش های خبری ایرنا، «آلن رُب گر یه» نویسنده معاصر فرانسوی (اوت ۱۹۲۲- فوریه ۲۰۰۸) از چهره های سرشناس جریان «رمان نو» و فیلمسازی است که در داستان کوتاه «ساحل» کوشیده است به جای خلق اثری کلاسیک داستانی مصور را بیافریند.

** رمان نو؛ جنبشی در داستان نویسی

«نگار قلندر» منتقد ادبی درباره پدیده رمان نو به پژوهشگر ایرنا می گوید: نام رب‌گری‌یه چنان با جریان رمان نو گره خورده که نقد داستانی از او، بدون داشتن نگاهی به مفاهیم و سبک نوشتاری نویسندگان این گونه از رمان، غیرممکن به نظر می‌رسد. رمان نو بیش از آن‌که مکتبی ادبی باشد، جنبشی بود که رب‌گری‌یه سعی کرد آن را تئوریزه کند؛ جنبشی در سبک نوشتاری برخی از نویسندگان قرن بیستم که مخالف داستان‌نویسی به شیوه‌ی سنتی آن بودند و در نوشتن دست به تخریب اصول سنتی حاکم بر داستان‌نویسی زدند؛ از شخصیت‌پردازی گرفته تا همخوانی فرم و محتوا و یا رساندن پیامی اخلاقی.

داستان کوتاه «ساحل» نماینده‌ی تام‌وتمامی برای این شیوه داستان‌نویسی است و رب‌گری‌یه، به‌عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان این جریان، به بسیاری از اصول آن پایبند بوده؛ یکی از این اصول عدم دخالت نویسنده و راوی در داستان است. در داستان «ساحل» راوی غیرمداخله‌گری را می‌بینیم که مانند دو چشم، ناظر و بی‌قضاوت، بر ساحل نشسته و قاب روبه‌رویش را با جزئیات توصیف می‌کند؛ قابی که سه بچه از یک ضلع آن به داستان وارد می‌شوند و تا پایان داستان‌گویی، به ضلع دیگر این قاب می‌رسند.

زیبایی‌شناسی یکی دیگر از دغدغه‌های نویسندگان «رمان نو» است؛ آن‌ها معتقدند که حس‌های متفاوت مخاطب را باید در داستان درگیر کرد.

** یک داستان منهای عناصر داستانی

«مریم ذاکری» پژوهشگر ادبیات داستانی درباره داستان «ساحل» رب گریه چنین می نگارد: این داستان روایت سه کودک موبور با صورت‌های آفتاب‌سوخته است که همگی لباس‌های یک‌شکل به تن دارند و در کنار ساحل، درحالی‌که صخره‌های بلند قهوه‌ای در سمت چپ‌شان و آب‌های کف‌آلود دریا در سمت دیگرشان است، به راه خود ادامه می‌دهند. یک دسته مرغ دریایی سفید و خاکستری، در فاصله‌ای حدوداً صدقدمی از آن‌ها، روی ساحل نشسته‌اند و با نزدیک‌تر شدن‌شان به هیجانی ناگهانی دچار شده و پرواز می‌کنند. ردپای کوچک سه کودک، با حرکت امواج بر روی ساحل شسته نمی‌شود و آن‌ها باز هم به راه خود ادامه می‌دهند؛ با سرعتی ثابت و بدون هیجان. در میان راه، صدای ناقوس از مکانی نامعلوم می‌آید و کمی بعدتر صدای ناقوس بعدی. کودکان و مرغ‌های دریایی راه خود را ادامه می‌دهند و موج‌های کوچک دریا اوج می‌گیرند و فرو می‌پاشند.

داستان «ساحل»، همچون معمایی کشف‌نشده، مملو از ابهامات و نمادها است؛ توصیف آرامش کنار ساحل، حرکت امواج، هوای خوب با نور عمودی آفتاب و سه کودکی که دست یکدیگر را گرفته‌اند، همچون آرامشی پیش از طوفان است و این دلهره را در ذهن خواننده ایجاد می‌کند که هرآینه چیزی فرو خواهد پاشید. اما هیچ اتفاقی تا پایان داستان این دلهره را تشدید نمی‌کند و یا از آن نمی‌کاهد. کودکان موهایی به‌رنگ ماسه‌ها دارند و لباسی به‌رنگ دریا. نویسنده تصویری مینی‌مال با حداقل رنگ ممکن می‌آفریند. کودکان هم جزئی از تصویر ساخته‌شده به دست رب‌گری‌یه هستند؛ همچون ساحل، صخره‌ها و دریا. نویسنده تعمداً با کنار گذاشتن عمل‌های داستانی و تکرار جملاتی که به توصیف صحنه‌های موردنظرش می‌پردازد، خواننده را نادیده گرفته و داستانی متناقض، جذاب، اما ملال‌آور خلق کرده است. رب‌گری‌یه که تجربه فیلم‌سازی را در کارنامه دارد، با توصیف آن‌چه در ساحل روی می‌دهد، دست به تصویرسازی زده و گویی به‌جای خلق داستانی کلاسیک، تلاش دارد تا داستانی مصور بیافریند.

قهرمان این داستان کیست؟ کودکان که دست‌دردست یکدیگر با سرعتی ثابت راه می‌پیمایند یا مرغ‌های دریایی که در امتداد ساحل، درست در حاشیه امواج، موازی بچه‌ها و به همان سمت راه می‌روند؟ بسیار سهل‌انگارانه است اگر چنین تصور کنیم که نویسنده با چنین صحنه‌پردازی‌ای به دنبال نمادسازی نبوده است. مسیر پیش روی کودکان ماسه‌هایی به‌رنگ زرد و یکدست است، اما با حرکت تند و یکنواخت کودکان منقش به سه ردیف جاپای باقی‌مانده از پاهای برهنه آن‌ها می‌شود؛ جاپایی که از سوی امواج کف‌آلود دریا شسته نشده و بر روی ساحل، سه زنجیره‌ی منظم از نقش‌های همسان و هم‌فاصله، به‌روشنی گود می‌اندازند، درحالی‌که دریا دائماً جای پای ستاره‌وار پاهای پرندگان را پاک می‌کند و می‌شوید.

تضادی که نویسنده برای ردپای انسان قائل شده، گویای تاثیر غیرقابل‌بازگشت او بر جهان پیرامون است؛ انسانی که حتی به پشت سر نگاه نمی‌کند تا تصویری از تاثیر خود را ببیند. خط سه‌گانه ردپای این کودکان ادامه می‌یابد و با دور شدن از منظر راوی، یک خط واحد را به وجود می‌آورد؛ خطی ممتد که تشخیص سه ردپای کوچک و گود را دشوار می‌نماید، گویی دور که می‌شوی دیگر فرقی نمی‌کند چه کسی آن ردپا را به وجود آورده، مهم آن تصویر شکل‌گرفته و آن تاثیر گذاشته شده است.

دسته مرغ‌های دریایی که در امتداد ساحل به‌چالاکی راه می‌روند، با نزدیک شدن سه کودک، پرواز و قوسی در بالای دریا رسم می‌کنند. چنین تصویری می‌تواند نشانه‌ای از بر هم خوردن آرامش حیوانات از سوی انسان باشد، درحالی‌که ردپای‌شان به دست دریا شسته می‌شود؛ کاری که طبیعت با طبیعت می‌کند.

عناصر دیگری که داستان را از یکدستی در می‌آورد، صدای ناقوس است؛ ناقوسی که نمی‌دانیم کجاست، اما می‌دانیم کودکان به سمت آن در حرکتند. صدای ناقوس تلنگری است که آرامش ساحل را بر هم می‌زند و کودکان مشتاقند تا صدایش را بشنوند. تنها دیالوگ داستان در این قسمت شکل می‌گیرد. کودکان به‌درستی نمی‌دانند ناقوس چندم است. شنیده شدن صدای ناقوس بعدی این احتمال را تشدید می‌کند که آن قبلی، ناقوس اول باشد. به‌راستی چند بار باید به صدا در بیاید؟ ناقوس می‌تواند صدایی از مرگ، غم و یا شادی باشد. اما چهره کودکان جدی، درفکر و شاید نگران است. آیا این ناقوس می‌تواند صدایی از مرگ باشد؟ در رسوم برخی کشورهای مسیحی‌نشین چنین است که به ازای هر دهه از سن مرحوم / مرحومه یک بار ناقوس کلیسا به صدا در می‌آید. یا اگر متوفی مؤنث باشد، ناقوس سه بار به صدا در می‌آید و در صورت مذکر بودن دو بار. شاید از همین رو است که کودکان داستان رب‌گری‌یه، که یک دختر و دو پسر هستند، به دنبال دانستن تعداد دفعات نواخته شدن ناقوسند.

داستان چرخه‌ای را بازنمایی می‌کند. همه‌چیز تکرار می‌شود؛ از موج‌های سریع و درهم‌شکننده دریا گرفته تا حرکت آرام و منظم کودکان و پرندگان؛ گویی هیچ پیشروی‌ای در کار نیست؛ نمودهایی از پوچ‌گرایی نویسنده و تشبیه هستی به این دور باطل، تکرارشونده و ملال‌آور در این داستان مشهود است. رب‌گری‌یه نویسنده‌ای اگزیستانسیالیست است و هستی انسان را به گونه‌ای متمایز از سایر موجودات مورد توجه قرار می‌دهد. شاید از این رو است که کودکانِ داستان او ردپایی متمایز دارند. پرسش های بی‌پایان از «ساحل»، داستانی بدون عناصر داستانی، همواره در ذهن خواننده باقی می‌ماند.

پژوهش **۹۲۷۹

منبع: ایرنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *